سلام نباید این نوشته اینطور شروع می شد . اما امروز یه هو سردم شد... . . . شاید بیست دقیقه ست که اینجانشستم و نمی دونم چطور ادامه بدم این مطلبو !! چه حالی میشید اگه یه رفیق که من اسمشو سرمایه گذاشتم ، یه روز تماس بگیره بگه ؛ اجازه میدی ازت جداشم؟ مهر86 گفت هر کاری که صلاح هردوتونه. داره میره تا هدیه ی کس دیگه ای باشه.... ازت ممنونم مهری ناز! اما این راه انجام شدنی نیست البته در یه صورت میشه این چطوره؟ لطف کنید برا آرامشم دعا کنید... این روزها حرفی نیست اما تا دلت بخواهد حس مسافر شدن پاهام رو به سمت آبادی های دوست داشتنی دور هل می ده. این روز ها حلالم کنین! « پرسه زنی در بیتوته های خیال » به دار می کشدم امشبی که دیر رسیدم و بغض های خط در میان این روزها که نیامده کپ می کنند ازمرگ مفجاة ناکام تر... از مرتد شدن متروک ترست، لبخندی که در انتهای راه به دار می کشدم! و این لخته های بغض که حلق آویز سور و ساط رفتنت شدند! بخند! بخند ... و برو... « پرسه زنی در بیتوته های خیال » 3روز تاتو مونده 3 روز تا با شکوه ترین سفر... تا عظیم ترین عروج... مونده و من بازمانده ای دلتنگ .... مسافری دلگیر از عبور ناگهانی یک کاروان یک کاروان که کوله بارش تنها یکی مثل هیچ کس بود کسی که برای یک قوم سرمشق شد یک قبیله ... یک قبیله بعد از رفتن کسی که مثل هیچ کس بود بی قرار شد و عزم آدم شدن را برگزید عزیزی مهربان ، تنهایی را ، به بزرگی یک زمین فراتر حتی کهکشانی بزرگ کرد ماندنی کرد پس یک قبیله را هم اجابت کن . عزیز مهربان من ! من ؛ مسافری که نه کاروان دارست و نه حتی دور افتاده که به سادگی قید هر چه رفتن را بزند .... گیج و مبهوت وقوعی ست ، که دلخوشم به انتخاب ... به برگزیده شدن ... اجابتم کن ! و مرا میهمان یک لبخند مهربانانه ی خودت تعارف به رفتن کن به آمدنی ناب ... عروجی خالص تر .... بگو خوش آمدت را .... عزیزترین مهربانان! ساعت به وقت اتاق من : 67ساعت به اولین سال دلتنگیت وای هرچی می گذره دلتنگ تر می شم چطور زمین یک سال نبودنت را سکوت کرد بغض شدو صبور ایستاد!!! امروز 25/آذر ماه / 1388 چند روزتا اول دی مونده و دقیقاً یک سال از دل ناگرونی دختری غریبه می گذره... یک سال ... یک سال از آشوب دلی که بی دلیل ماتم گرفته بود می گذره ... یک سال... آه! و این قطره های شور طعمِ بی رنگِ پر دلهره ، حادثه ای برای خیس شدن داشت حادثه ای مبهم ! که همه ی حاضرینش مات بودند و یک جمله ... یک جمله ی پررنگ ... یک جمله ی پررنگِ متاثر السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین چرا ؟ چرا؟ تا شروع یک ماه شب طولانی .... یک بالابلند شبی بی تکرار ... چشم هایی غریبه ، خو گرفت با لرزش مجهولِ قدم های خسته ی بی علت! خو گرفت با تشویشِ گنگِ دلی بی قرار ... انتظار ... انتظار ... و یک سکوتِ پر دردِ پر حرف !! یلدای 87 شروع ناگهانی دور از وقوع... اولین خوابِ اولین شب از اولین ماه آخرین فصل سال ، یک سفر رو تو خودش نشون می داد... یک خواب ، چند پرده برای کشیدن داشت . . . یک درد یک عشق و تنها یک نفر که مثل هیچ کس نبود یکدانه و برگزیده اش بود کسی که تمام نقش بود در تمام پرده های یک خواب ! کسی که مثل هیچ کس نبود مسافر شد! تنها یک نفر .... تنها .... اما تنها اون دختر نبود که این خواب رو می دید شاید خیلی ها ... خیلی ها خواب رفتن یک نفر رو دیدند یک نفر! تنها یک نفر... که برگزیده بود تمام نقش بود ... یکی مثل هیچ کس ... اولین شب زمستانی ، دردی داشت تا حسرت زنی در آستانه ی فصلی سرد!! هر روز ... هر روز ... فقط یک جمله... یک جمله ی پر درد یک جمله ی پر دردِ تودار ... السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین روزهای دوباره ای می رسید ، دوباره ای که دیر بود دوباره ای که دور از وقوع حس می شد دوباره ای که دیر اما دوباره اتفاق افتاد ناگهانی که دوباره بزرگ ، دوباره باشکوه، دوباره عظیم وزید به روزهای « یکی مثل من » وزید به روزهای « یکی مثل همه » و دچار شدیم! دچار باهم نبودنی تلخ... و بهم رسیدنی بزرگ... و تنها ماندنی همیشگی .... صندلی خالی کسی که هیچگاه...!! هیچگاه دیگر کسی نیست!! فقط یک لحظه ... فقط یک آن ... اجابت شد... ... اجابت شد ... لرزش شانه های قامتی در برابر آسمان بزرگی کسی که مثل هیچ کس نبود گونه های سرخِ لبخندهای نجیب مردی اجابت شد. میلاد دهمین روز از سالروزهای حادثه ای سرخ، منتخبِ لحظه ای بی تکرار اجابت شد. و دختری غربیه با یک ماه تشویش مجهول با یک ماه پریشانی گنگ تا وقوع ... جا مانده از کاروانی باشکوه! پشیمانِ حسرتی عمیق، از باور دهان های هرزه گوی شد!! که این فاصله ی تا ناکجا را در نگاهش گذاشت! و محرومیتی آشکار از نگاهِ آسمان دارِ بزرگ... و حالا این قطره های شور طعمِ بی رنگ که دیگر راه به جایی نمی برند، . . . کمر به اجابت احتمالی دختری در آستانه ی وقوع بالابلند شبی ، شاید دوباره بی تکرار دوباره با شکوه دوباره عظیم بستند. تمام این دلتنگی حرفی برای شنیدن داشت، به این امید که شاید چونان کودکی که مادرم نوید می داد: ... آخر شبها فرشته ها دفترتو خط می زنن ... بیایو این بغضو که وقتی رو برای سر رفتن در برابرت نداشت خط بکشی تا منم تو دل خودم ، پیشِ عزیزِ مهربون اجابت بشم بیا .... ساعت به وقت اتاق من : 12 روز مونده به اولین سال دلتنگیت اولین تولد رفتنت رو بهت تبریک می گم درسته این روزا حرف تازه ای ندارم اما وقتی حرف از سال جدید و این که عمو یادگاری ، قراره بیاد که خیلی ها آرزوشو دارن من هر چند که تازه نیستم ، اما می تونم آرزوی تازگی داشته باشم برا تک تک کسایی که مثل هیچ کس نبودنو الآن دیگه نیستن و کسایی که مثل هیچ کسی نیستنو هنوز هلهله ی حضورشون به گوش می رسه ، از ماه رد می شه به خدا می رسه .... اون وقتشه به خدا بگم ؛ الهی باشی همیشه مثل ، مثله هیچ کس ها « پرسه زنی در بیتوته های خیال » سلام به خدای خودم خدایی که در این نزدیکی لای این شب بوهاست و بودن قشنگش بهترینیه که هر من و تویی آرزوشه . به حضور ابدی میلاد ،سلام ... کسی که مثل هیچ کس نبود !! و من خیلی دیر اینو فهمیدم حتی دیرتراز خیال ! خواب ! دیگه نیست ؛ باید روی سپیدار بلند دنبال خونه اش بگردم و در انتهای صمیمیت سیال فضا بگم ؛ تا همیشه با تو به روز پیوند می خورم . ای صمیمی ... ای دوست ... ای خوب ... گاه گاهی لب پنجره ی خاطره ام می آیی. یک آسمان فاصله را ابری کن تا در رویارویی با سپیدی ، صبح دیدار را شاعرانه درک کنم . چهل و شش روز گذشت !! و من نمی دونم تا کی روز های رفتنت رو می شمرم !!؟ تاکی حضور جاودانه ات نمی زاره دلتنگیتو احساس کنم ؟! تو هستی تو هستی و این منم پرسه زنی در بیتوته های خیال که حس بودنت رو می فهمم و ایمان دارم به خدا به گل پروانه پنجره عشق به پریدن !! منتظر اشعار میلاد از اینجا یعنی سرزمین مهتابیه چله نشین ماه باشین . « پرسه زنی در بیتوته های خیال »
اولین نوشته ی 90 باید خیلی باشکوه می بود هرچن که تا صبح امروز پراز لبخند و باشکوه شروع شد و ادامه پیدا کرد
راستش هنوز عنوانی هم ندارم که ارسالش کنم و تمام.
خالیه خالی ... بهتره بگم توی یه خلا ...
توی یه خلا مردم!
اجازه میدی دیگه منی تو مسیر رفاقتت نباشه؟
شما اجازه می دین؟
خواهش می کنم به من پیشنهاد بدین چه کنم...
صلاح من اینه که نذارم این سرمایه از دستم بره...
اما اون مثه یه آب جاری توی سرزمین مهتابیم سرک کشید و الآنم داره میره یه نفر دیگه رو متاثر کنه
میگه ادامه ی باهم بودن به وقوع نمی رسه ...
نمی خوام اذیتش کنم. خودخواهیه اگه به خودم فکر کنم
آخه به اعتقاد من رفیق یه هدیه ست از آسمان دار بزرگ...
شما موافقید ؟
پس اینجا صلاحی وجود نداره اینطور نیست؟
اینکه " من "خودشو بذاره کنار و بگه تا اینجای بودنت ممنونم و برا اثر حضور پررنگت تا عمق لحظه هام سپاس دارتم.
سپاس
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |

